خدايا ...
دوستاي گلم اگه ناراحت نمي شين ادامه مطلب را بخونيد والا از خيرش بگذرين . اناالله و انا اليه راجعون امروز صبح ساعت 5 به گوشي بابا مرتضي همش زنگ ميزدن . باباي علي هم خواب بود جواب نمي داد به گوشي من تماس گرفتن از خواب بيدار شدم . شماره تهران خونه عمه علي افتاده بود . حسن آقا شوهر عمه مرضيه مي گفت رضا عموي علي فوت شده . خيلي ناراحت شدم .به من سپردم كه به مرتضي بگم . من هم طاقت نداشتم ناراحتي همسري را ببينم . صبر كردم تا ساعت 7 شد . رفتم دنبال خاله طيبه كه خاله بهش بگه . خاله را آوردم خونه و بعدش احمد پسرخاله من كه همسايه ما هست را صدا زدم . مرتضي را از خواب بيدار كردم وبه خواهر شوهرم زنگ زدم كه به مرتضي بگه . وقتي گفت ، خاله و احمد آمدند...
نویسنده :
مامان پسملا
11:54







