گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

خدايا ...

دوستاي گلم اگه ناراحت نمي شين ادامه مطلب را بخونيد والا از خيرش بگذرين . اناالله و انا اليه راجعون امروز صبح ساعت 5 به گوشي بابا مرتضي همش زنگ ميزدن . باباي علي هم خواب بود جواب نمي داد به گوشي من تماس گرفتن از خواب بيدار شدم . شماره تهران خونه عمه علي افتاده بود . حسن آقا شوهر عمه مرضيه مي گفت رضا عموي علي فوت شده . خيلي ناراحت شدم .به من سپردم كه به مرتضي بگم . من هم طاقت نداشتم ناراحتي همسري را ببينم . صبر كردم تا ساعت 7 شد . رفتم دنبال خاله طيبه كه خاله بهش بگه . خاله را آوردم خونه و بعدش احمد پسرخاله من كه همسايه ما هست را صدا زدم . مرتضي را از خواب بيدار كردم وبه خواهر شوهرم زنگ زدم كه به مرتضي بگه . وقتي گفت ، خاله و احمد آمدند...
5 مرداد 1392

ميلاد امام حسن مجتبي

ديشب بعد افطار رفتيم خونه ماماني .  مامان گفتند : پارك جاي خونشون به مناسبت تولد امام حسن جشنه . ما هم از خدا خواسته ، دوچرخه علي را برداشتيم و جاتون خالي رفتيم جشن . علي آقا اولش رفتن سرسره وتاب و الاكلنگ بازي . بعد كه صداي جشنو شنيد با هم رفتيم محوطه پارك براي جشن . منو  مامانم رفتيم قسمت خانوما نشستيم . علي آقا هم مثل آقاها رفت سمت آقايون نشست و به پرده ويدئو پروژكتور نگاه ميكرد. بعدمدتي با شيريني و شربت پذيرايي كردند . به علي مثل اينكه شربت تعارف نكردند . گريه كنون از بين جمع بلند شد و به سمت من آمد و ميگفت مامان به من شربت ندادند . مردم داشتند به علي نگاه ميكردند يه كم خجالت كشيدم اما بعدش گفتم بچه هستش ديگه ...رفتم سمت آق...
2 مرداد 1392

آموزش شعر به علي جون در مهد نابغه هاي كوچك

بازم تابستون آمد         پشه به ميدون اومد شب شده پر ستاره           ني ني لپش ميخاره اين پشه ها چه لوسند         شب ني ني رو مي بوسن فكر ميكنن كه ني ني               لپش شده شيريني ممنونم از مربي مهدشون  
2 مرداد 1392

مرور زمان

اين عكسا را فقط ببينيد  . علي روي درخت بادام در محموداباد علي يك ساله (تازه از خواب بيدار شده) خاله يسنا عزيزم با وارد كردن (سال ازدواج +سال تولد)فاطمه جون در مطلب صفحه 15 با عنوان ( براي كفايه عزيزم  )  فاطمه را بيشتر مي بينيد . صفحه 15 را از پايين صفحه اصلي سايت انتخاب كنيد . ممنونم عزيزم ...
2 مرداد 1392

به افتخار آقا داماد

چند شب پيش داشتيم ميرفتيم مهموني . علي به من گفت مامان لباس كرواتي منو تنم كن . من هم قبول كردم . اول شورت شو تنش كردم وبعد لباسشو و بعد كرواتشو انداختم . همين كه آماده شد بلند دست زد و گفت به افتخار آقا داماد . اي شيطون ... تو جشن دامادي داييش كه براي اولين بار دايي شو با كروات مي ديد و همش مردم ميگفتن به افتخار آقا داماد ... علي آقا هم براي خودشون ياداوري كردند . ...
2 مرداد 1392